برایت از احساسم مینویسم، بخوان

برایت از احساسم مینویسم، بخوان

برایت از عشق میگویم ،همیشه با من بمان!
من که برایت مانده ام ، تو نیز همیشه برایم بمان!
من که خیلی بی وفایی دیده ام ، تو دیگر بی وفا نباش!
حس کن مرا ، ببین که چه احساس عاشقانه ای به تو دارم!

من که جز تو کسی را ندارم ، من که جز تو کسی را دوست ندارم!

تو را از جنس خودم میدانم ، بدان که همیشه با تو وفادار میمانم!

ارزش تو را بالاتر از عشق میدانم ،
من که همیشه از دلتنگی تو گریانم!
برایت از احساسم مینویسم ، 
با احساستر از همیشه بخوان!
برایت از عشق سخن میگویم ،
عاشقانه تر از گذشته گوش کن!
ببین حال مرا ، این قلب مجنون مرا ،
ببین که من در روزهای تنهایی اینگونه نبودم ،
آنگاه که تو را دیدم بیمار شدم ، از درد عشق شکسته شدم !

حالا دوای این دردهایم تویی ، همدم و همزبان دل تنهایم تویی!

بگو از عشق برایم ، میخواهم بشنوم صدای مهربانت را ،

بگو از عشق برایم ، میخواهم آرام کنی دل پر از گناهم را....

این همان نواست ، این همان صدای آشناست.....

همان صدایی که با آن به اوج عشق میرسم!

یه دنیای خیلی دور 

نوشته شده توسط شکیبا در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 11:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

There is an answer, some day we will know
And you will ask her , why she had to go,
We will and die, we laugh and we cary
And you must take away the pain
Befor you can begin to live again;
![]()
![]()
So let it start, my friend let it start
let the tears come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
![]()
![]()
There is a river rolling to the sea
you will be with her for all eternity
But we that remain need you here again
So hold her in your memory
And begin to make the shadows disappear
![]()
![]()
Yes let it start, my friend, let it start
Let the love come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart
![]()
![]()
So let it start, my friend , let it start
Let the love come rolling from your heart
And when you need a light in the lonely nights
![]()
![]()
Carry me like a fire in your heart
Carry me like a fire in your heart

نوشته شده توسط شکیبا در چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت 11:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آدم بعضی وقتها مجبوره بر خلاف میلش رفتار کنه و مجبوره که به حرف دلش گوش نده.
مجبوره رو دلش پا بزاره و مجبوره مغرور بشه و به دلش توجهی نکنه که چی می خواد
بعضی وقتها آدم ناچار میشه اون چیز یا اون کس رو که دوست داره فراموش کنه،چرا؟
چون حقش نیست یا اینکه نباید اون چیز یا اون کس رو داشته باشه
مجبور میشه چشماشو ببنده و دیگه به علایقش نگاه نکنه، دیگه آرزو نکنه
دیگه مثل گذشته احساس عشق و علاقه نکنه
اما وقتی به ته دلش مراجعه میکنه می بینه که نمی تونه
اما چه بتونه و یا نتونه بازم باید دور بشه و بمیره
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY